شش مینی مال از رسول یونان
برف
سر پیچ از هم جدا شدند . یکی زندانی بود ، دیگری زندانبان .
زندانی دوره ی محکومیتش را گذرانده بود و زندانبان دوره ی خدمتش را .
چمدان هایشان پر از گذشته بود ، حوله ی کهنه ، ریش تراش زنگ زده و آینه ی جیبی و ...
آن ها سرنوشت مشترک داشتند . هر دو خاطرات خود را پشت میله ها گذاشته بودند
و وقتی سر پیچ از هم جدا شدند،برف بر هر دوی آن ها یک سان می بارید.
*-*-*-*-*
سکوت
مرد پیر شده بود . دیگر نمی توانست گیتار بزند و سکوتی ابدی بر خانه اش حکم می راند .
باید کاری می کرد ، پس از ساعتی فکر ، گیتارش را برد توی حیاط گذاشت و دور و بر آن
خرده نان ریخت .
پس از چند روز ، درست وقتی که داشت جان می داد ، سکوت خانه اش شکسته شد
و او با خوش حالی چشم هایش را بست.پرنده ای آمده؛در گیتارش لانه کرده بود.
*-*-*-*-*
روباه
دختران دهقان او را دوست می داشتند و او این را خیلی خوب می دانست . یک روز تصمیم
گرفت با آن ها زندگی کند .
به شکل آدمیزاد در آمد و به مزرعه ی دهقان رفت . اما دختران او را به مزرعه راه ندادند .
آن ها روباهی را دوست می داشتند که چشم های سیاه و شیطنت آمیزی داشت
و دم زیبایش ،زیبایی تابستان را دوبرابر می کرد.
*-*-*-*-*
داستانی که نوشته نشد
خمپاره ها در گوش هایش سوت می کشیدند . وقتی دست به قلم می برد گلوله ها روی
صفحه باریدن می گرفتند . سرانجام جنگ تمام شد . کبوتران آمدند در لوله ی تانک ها
لانه ساختند ، اما نویسنده به آن ها توجهی نکرد . در رمان او سربازان پیش می رفتند و
او باید آن ها را تا تسخیر کامل سنگرهای دشمن هدایت می کرد .
چند سال بعد رمان خود را تمام کرد و خواست رمانی عاشقانه و امید بخش بنویسد ، اما
نتوانست ؛ جنگ دیگری شروع شده بود و خمپاره ها باز در گوش هایش سوت می کشیدند .
*-*-*-*-*
تصادف
من داشتم این جا می آمدم که تصادف کردم . ناگهان یک ماشین آمد و مرا زیر گرفت .
وقتی می خواستم از عرض خیابان رد شوم ، این اتفاق افتاد .
جنازه ام را گوشه ی خیابان در برف رها کردم و آمدم ، اما کاش نمی آمدم . نه مرا
می بینی و نه صدایم را می شنوی . کاش نمی آمدم ، من داشتم به دیدن تو می آمدم که مردم.
*-*-*-*-*
ترس
کسی در می زد . بلند شدم و رفتم در را باز کردم . پیر مرد همسایه بود .
گفت : ببخشین می شه اره تونو به من بدین !
گفتم : فکر نکنم ما اره داشته باشیم !
گفت : چرا دارین ، یادتون رفته ، تو انباری تونه .
به انباری رفتم و با هزار زحمت اره را پیدا کردم و به او دادم . او وقتی اره را از من
گرفت ، زود تیغه اش را زیر پا گذاشت ، آن را تا کرد و شکست .
گفتم : این کارا چیه دارین می کنین ؟
گفت : شب خواب دیدم یه نفر اومده داره گردنمو اره می کنه . سرفه ای کرد و ادامه
داد :
رفتم پرسیدم ، هیچ کدوم از همسایه ها اره نداشتن ، اگه اون یه نفر واقعاً می اومد ،
حتماً با اره ی شما این کار رو می کرد .
بعد یک اسکناس هزاری کف دستم گذاشت و در حالی که می رفت گفت :
فکر نکنم بیش تر از این بیارزه ، به هر حال اگر کمه ببخشین .
*-*-*-*-*
نظرات شما
رسول یونان لطفا شعر بگو!
نوشته: سحر | November 3, 2007 9:03 PM
خيلي زيبا بودند.كتاب فرشته هاي شمارا دوس دارم
نوشته: اميد | November 4, 2007 12:19 AM
آقای یونان
شعر هم بگویید
داستان هم بنویسید
شما چه در شعر و چه در داستان توانایی دیدن زیبایی ها و نشان دادن آن به خواننده را دارید .
نوشته: دادو آرمنیان | November 4, 2007 1:22 AM
به نظر من در این عصر که زبان شعر تغییر کرده به هر بهانه چه شعر و داستان قطعآحرف دل مهمه که شما به هر دو مهارت دارید.
موفق باشید.
نوشته: roya | November 4, 2007 3:17 PM
من داشتم به ديدن تو مي آمدم مردم.سرفراز باشي برادرنديده من.
نوشته: مرضيه | November 6, 2007 3:56 AM
kheilyhamoon ghodrate bayane haminam nadarim.movafagh bashid
نوشته: anahita | November 10, 2007 11:25 PM
aghaye yunan, kheyli sade va ziba minevisid be khosus tasadof ro kheyli dust daram. movafagh bashid
نوشته: ladan | November 24, 2007 11:41 AM
جالب و زیبا هستند! ممنون!
نوشته: لوسین | February 3, 2008 11:26 PM
سلام يونان نازنين
مثل هميشه فوق العاده ست هميشه از کارهاي شما لذت ميبرم از نگاه شاعرانه ات و اينکه عاشق هميشه تنهاست..
نوشته: ليلا درويش اصفهانی | July 2, 2008 10:14 PM