دو مینی مال از آیلار
داستان آن کشتی که ...
آفتاب داغ صورتش را می سوزاند .
به دور دست ها خیره شده بود .
ناگهان کشتی بزرگ را دید که با سرعت نزدیک می شود .
کشتی آمد و آرام در ساحل لنگر گرفت .
او با خوش حالی پا به کشتی نهاد .
- آهای کسی این جا نیست ؟ ... من می خوام با شما بیام !
دوباره فریاد زد :
- کسی این جا نیست ؟
کسی در کشتی نبود.
خودش سکان را به دست گرفت ؛
ناخدای کشتی شد و سفر دریایی اش را آغاز کرد.
تا نیمه ی راه هوا خوب و آفتابی بود ، اما کم کم ابری و طوفانی شد .
آب از هر طرف وارد کشتی شد.
احساس سرما کرد . از خواب پرید.
باران می بارید .
او باید گوسفندها را به خانه می برد . به طرف آن ها رفت .
وقتی به خانه رسید ، کشتی غرق شده بود .
*-*-*-*-*
فصل ها
گفتم :
بهار می آید ، با هم به صدای باران گوش می کنیم .
گفتم :
تابستان می آید ، همه جا زیبا می شود .
گفتم :
بعد نوبت پاییز می رسد ؛ پاییز رنگارنگ .
اما او چیزی نگفت ، فقط با نوکش لای پرهایش را خاراند .
من از یاد برده بودم که او تمام زندگی اش را در قفس گذرانده است .
پرنده ی بی چاره فصل ها را نمی شناخت.
*-*-*-*-*
نظرات شما
دومي خيلي خوب بود
نوشته: مرضيه | November 4, 2007 12:21 AM
بسیار زیبا بودند خانم آیلار ؛ هر دو داستان.
تبریک میگویم و منتظر کارهای بیشتری از شما هستیم .
نوشته: دادو آرمنیان | November 4, 2007 1:16 AM
خانم آیلار،فصل ها بسیار زیبا بود.زیبا و باتصاو یر لطیف . کاش بیشتر می نوشتید . واقعآ لذت بردم
نوشته: آنت | November 4, 2007 1:37 PM
عالی بود
نوشته: roya | November 4, 2007 3:22 PM