Հայերեն

پنج مینی مال از آرش نصیری

  |  


پیرمرد آن روز نیامده بود

پیرمرد آن روز نیامده بود ، حتی صبر کردم و به خیابان درازی که هر روز از آن می گذشتیم سرک کشیدم
اما نیامده بود . زن سرمه ای پوشی که زیر درخت کاج می ایستاد آمده بود و او هم به جای خالی پیرمرد
نگاه کرد ، اما خیلی زود سرش را برگرداند وبه پایین دست خیابان نگاه کرد و چند لحظه بعد اتوبوس کهنه
سبز رنگ با سر و صدا توقف کرد و بعد از سوار کردنش به سمت بالا دست جاده رفت .
در اداره تمام روز را به او فکر می کردم . فردا صبح باید زودتر می رفتم تا او را ببینم . در تمام مدت هفت
سالی که کارمند شده بودم هر روز صبح راًس ساعت شش و نیم از منزل خارج می شدم و در امتداد خیابان
او را می دیدم که کیف کوچکی در دست به سمت انتهای خیابان دراز ، با درختان افرا می رفت و در تقاطع
آن با خیابانی که سرویس ما از آن می گذشت می ایستاد و چند لحظه بعد مینی بوس تیره رنگ از راه می رسید
و بعد در غبار بالا دست جاده گم می شد .
صبح زودتر از معمول از خواب بیدار شدم و به سرعت خود را آماده کردم و به خیابان زدم . در انتهای خیابان
ایستاده بودم و به خیابانی که محل عبورمان بود نگاه می کردم اما او نیامده بود . سنگ فرش خیابان و درختان
افرا بدون او گویی چیزی کم داشتند و من انگار اصلاً از آن نگذشته بودم . به دیدن هر روزه اش عادت کرده
بودم و او حتی سیزده دقیقه بعد از موعد هر روزش هم نیامده بود . زن سرمه ای پوش هم با اتوبوس سبز
رنگ کهنه رفته بود .
آن قدر به امتداد خیابان چشم دوختم تا صفحه ی رو به رویم سبز شد .
سرویس ما آمده و ایستاده بود و باید می رفتم .
چند لحظه بعد در غبار بالا دست جاده گم شدم .


تونل

هفته ها بود که کوه را می کندیم . صخره های عظیم را از رو به رویمان بر می داشتیم و از سنگ ها
می گذشتیم تا به آن سوی کوه برسیم . آن طرف کوه سرزمین آرزوهایمان بود و برای رسیدن به آن
باید دل سخت و سیاه سنگ ها را می شکافتیم . درست در روزی که گفته می شد نصف تونل کنده شده
است ، تیغه ی کلنگ یکی از ما به تیغه ی کلنگی از سمت رو به رو برخورد کرد و بعد کوه شکافته شد
و عده ای خسته و خاک آلود چون ما پیدا شدند . برای هم راه باز کردیم و از هم گذشتیم . هر یک راهی
سرزمین آرزوهایمان بودیم .


مسلسل چی

همیشه خبرها را دیر به او می رساندند ، و او که یک مسلسل چی فراموش شده ، در گوشه ای از خط
مقدم بود ، همیشه در چند روز قبل زندگی می کرد . خودش خواسته بود که در گوشه ای به حال خود
گذاشته شود ، این طور هم شده بود و او حالا یک مسلسل چی تمام وقت چشم دوخته به افق بود . فقط
خبرها دو روز بعد به او می رسید و او در پریروز زندگی می کرد . این طور بود که وقتی دو روز پی در
پی خبری به او نرسید ، فهمید که اتفاق مهمی افتاده است و وقتی چشمانش را از مگسک تفنگ برداشت ،
دید مرگ آمده است با پنجره ای که می شد بازش کرد .


آدم پرنده

روی بلندترین برج شهر ، نشسته بود و به زندگی نگاه می کرد که صد مرتبه کوچک تر در جریان بود .
آدم ها چون مورچگان و ترن چون ماری بر خاک می خزیدند . چشم به آسمان دوخت . ستاره ها بزرگ تر
شده بودند و نور خورشید تندتر شده بود . چشمانش را بست ، بال گشود و خود را رها کرد تا سفرش به
زندگی یا آسمان به دست تقدیر باشد . وقتی چشم باز کرد ، آدم ها بزرگ تر می شدند ، ترن بر ریل راه آهن
می خزید و ستاره ها کوچک می شدند .


شاعرپیر

در تاریک روشن یک غروب پاییزی ، سیگاری آتش زد و در زیر سیگاری روی میز کنار پنجره گذاشت
و دست بر پیشانی ، قلم را روی کاغذ دواند . ابری سفید بر سفیدی کاغذ نقش بست . کلمات بر کاغذ
سرازیر شدند و غروبی روشن و سرخ شکل گرفت که آفتاب نداشت . پس سر برداشت ، پکی به سیگارش
زد و با خطی سیاه نوشت : شب




نظرات شما

vaghean ziba bood ye khaste nabashid va arezooye movafaghiat taghdimetoon mikonam

آقای نصیری ، از خواندن داستانهای کوتاه شما واقعاً لذت بردم .
به شما صمیمانه تبریک میگم و امیدوارم کارهای دیگر شما را هم در این وب سایت ادبی بخوانم .

تونل عالي بود

از داستان پیرمرد آن روز نیامده بود خیلی خوشم اومد

سلام آقاآرش
خوب بود از داستان شاعر پیر خوشم اومد ولی مطمئنم که می تونی خیلی بهتر بنویسی

موفق باشی

سلام يه مصاحبه با خانم اسكندري در همشهري كردي اما محل و تاريخ نمايشگاه رو قيد نكرده بودي اگه ميشه برام بي زحمت پيامك كن 09122728430 نيك عهد

دستت درد نکند جالبند

عالی

نظر شما پس از تایید تحریریه دیده خواهد شد. متشکریم.

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)