Հայերեն دو هفته يك بار، روزهای شنبه به روز می شود

Saroyan_ax.jpg


سرزمین من، خانه ی من

ویلیام سارویان

ترجمه از متن انگلیسی : علی رضا کیوانی نژاد

یکی ازهزاران چيزتغييرناپذير، شهري است كه تو براي اولين بار آن را روشن ديدي. هميشه محله‌ها شبیه به هم و يكنواخت هستند اما به نظر مي‌رسد تو رشد مي‌كني، تغيير مي‌كني، گم مي‌شوي، ياد مي‌گيری، برمي‌گردي و دوباره گم مي‌شوي. محله‌هاي واقعا ثروتمند وچيزهاي ديگري هم هست مثل كسل شدن، زن فاحشه، تنهايي، معشوق گم شده. هيچ وقت آن ها را درك نكردي. چه چيزي انگیزه برگشتنت پیش آن ها مي‌شود؟



فرجی

گل زرد

محسن فرجي

دوست جوان ناديده‌ام، سلام

اي- ميل شما را امروز خانم منشي برايم پرينت گرفت و خواند. من به‌واسطه‌ي كهولت سن و ضعف قواي بينايي قادر به خواندن چيزي نيستم. به‌همين جهت، از وقتي كه همسرم فوت كرده و بچه‌هايم مقيم خارج شده‌اند اين خانم منشي شده‌است چشم من.



Mohammadali

بخش هایی از کتاب آدم و حوا

محمد محمدعلی

نقشه ابليس
از آن سو، ابليس مي‌دانست كه كار آدم و حوا به رغم تلاش‌هاي آشكار و پنهان خناس وسوسه گرش در باغ بهشت نيكوست. آنان هنوز كودكانه در اطراف درختان و شكوفه‌ها و گل‌ها و ميوه‌ها و جوي‌ها، مي‌خرامند و رمز و راز و شيوه شيدايي مي‌آموزند. در شيدايي تمام، به زيبايي و عشق مي‌انديشند، و به رعايت حرمت انسان پا سفت مي‌كنند، و خداي يار و ياور و راهنماشان است، در شب و روز و در گردش خورشيد و ماه كه بر باغ هويدا بود.




چهار مینی مال از رسول علی پور

از رهایی

دور چشمهاش کبود شده بودند دستهایش را باز کرد و خمیازه ای کشید.با دوانگشت دست راستش شروع کرد به مالیدن چشمهاش. فشاری به آنها داد تا درد شیرینی را حس کند ;اما حس نکرد. هر دو چشمش تا وسط سرش به عقب رفتند و فقط دو کاسه ی چشمهاش باقی ماندند. مبهوت به جای خالی چشمهاش دست می زد. باور نمی کرد هر لحظه حیرتش زیادتر می شد ;تا ترس.



Yunan_ax_02.jpg

شش مینی مال از رسول یونان

برف


سر پیچ از هم جدا شدند . یکی زندانی بود ، دیگری زندانبان .
زندانی دوره ی محکومیتش را گذرانده بود و زندانبان دوره ی خدمتش را .
چمدان هایشان پر از گذشته بود ، حوله ی کهنه ، ریش تراش زنگ زده و آینه ی جیبی و ...
آن ها سرنوشت مشترک داشتند



Aylar_ax.jpg

دو مینی مال از آیلار

داستان آن کشتی که ...

آفتاب داغ صورتش را می سوزاند .
به دور دست ها خیره شده بود .
ناگهان کشتی بزرگ را دید که با سرعت نزدیک می شود .
کشتی آمد و آرام در ساحل لنگر گرفت .
او با خوش حالی پا به کشتی نهاد .
- آهای کسی این جا نیست ؟ ... من می خوام با شما بیام !



Arash_Nasiri.jpg

پنج مینی مال از آرش نصیری

پیرمرد آن روز نیامده بود

پیرمرد آن روز نیامده بود ، حتی صبر کردم و به خیابان درازی که هر روز از آن می گذشتیم سرک کشیدم اما نیامده بود . زن سرمه ای پوشی که زیر درخت کاج می ایستاد آمده بود و او هم به جای خالی پیرمرد نگاه کرد ،