
دو شعر از ملینا نظریان
چه جانفرسا غربتی است
و چه تهی ام از بود و نبود
و چه زمان بی انتها می گذرد...
چشم به فراسوی غربت کوچیده
و چه بی حاصل هجرتی است
و چه هر چه جا
رخت بهت و انتظار به تن، ایستاده...

پنج شعر از مرضیه عابدینی
همین یک چتر مانده است
در این ته مانده ی شب بارانی
دیگر
هیچ کس
تنهایی نمناکش را به دوش نمی کشد

سه شعر از فیلیپ سوپو
ترجمه ی فرزانه شهفر
كت وشلواري مان آقاي ميروآر*
ديشب مُرد در پاريس
شب است
تاريك است
شب تاريكي است در پاريس .

نوشتن ِ "اتاق" سخت است
رسول علی پور
"مردم شناس از گوشه ای به گوشه ی دیگر سفر می کند تا به حقیقت در سیمای درونی اش دست یابد".
کتاب خاطرات مردم شناسان ایران کتابی ست مشتمل بر سی و پنج خاطره ی زیباوخواندنی و هزاران خاطره ی نوشته نشده که به کوشش سرکار خانم ژیلا مشیری به چاپ رسیده است. خاطراتی از آتشکده ی یزد، گورستان شیر سنگی، زیارتگاه پیغمبر جرجیس، خاطراتی از زن گالش، مرد مردارخوار واز خدا حافظی با خانومی و...

سه شعر از واهه آرمن
دیکتاتور
بر صفحه ی تلویزیون
از آزادی می گوید
جهان از جیغ میلیون ها نوزاد می لرزد
شاعر لیوان را پر می کند
آن را به سلامتی گینزبرگ سر می کشد

سه مینی مال از آرش نصیری
چند روز بود که چون باران بهاری، یکریز می نوشت و نام او را بر تن سفید کاغذ می بارید، اما نه شعری سر گرفته بود و نه بهار آمده بود. فقط باران بر گورستان می بارید و خاک نرم و تازه ی گورش را خیس می کرد. مطمئن بود که ریزش یکریز باران بیدارش می کند و او باز کودک شیرین اش را می بیند که دو دستش را بر چشمانش می کشد و به او لبخند می زند.

روزنامه نگاری محیط زیست در ایران قدمتی 150 ساله دارد
سومین همایش سازمان روزنامه نگاران آسیایی( آژا) در سال 2008 از هفتم تا دهم اکتبر در کره جنوبی با شرکت روزنامه نگارانی از 32 کشور برگزار شد. روزنامه نگاران جهان در سئول گردآمده بودن تا درباره موضوع مهم تغییر آب و هوا و تاثیر آن بر محیط زیست جهان سخن بگویند و نظر مردم و دولتمردان را برای کوشش بیشتر در حفظ محیط زیست جلب کنند

سه شعر از هوانس گریگوریان
ترجمه ی واهه آرمن
اگر بیابانی شخصی می داشتم،
همه ی شیرهای دنیا را صدا می کردم
و می گفتم:
ببینید پیش من چه قدر شن هست و
چه قدر آزادی.
خورشید را نشان می دادم،

سه شعر از لیندا پاستان
ترجمه ی آزاده کامیار
در پشت هر "دوستت دارم"
"خداحافظ" ایستاده است.
در پشت هر
"خداحافظ"
"چه خوب بود آن جا در علف ها،
کنار هم از آن همه سبز
تر شدیم."

سه شعر از سعید امکانی
حالا می فهمم
این همه سال بیهوده چشم به راهت دوخته بودم
دود شده ای تو،
دود
چون سیگاری در دستان یک کارگر ساده !